سبزخونه و هرچیزی که بایدراجع بهش بهتون بگم

دقیقاً به6ماه قبل برمیگرده! یه خونه 80 متری توی سمنان که شده یه بوم برای نقاشی رویاهام!

سبزه خونه

استقلال اولش و به صورت یک کلمه حس خوبی به آدم میده.دقیقا وقتی تنهایی و خودتی و خودت ! ولی این تنهایی وجه های دیگه ای هم داره . خیلی از ماها به خاطر همین تنهایی سفر میکنیم.(من اینجا اسمشو میذارم استقلال!!!)

شاید در ظاهر تنهایی سفر کردن یا تنهایی خونه داشتن حس خوبی به آدم بده و قشنگ باشه ولی توی بطن ماجرا یه داستان سخت و آدم سخت تره که باید با همه چی کنار بیاد،همه چی!

خوبی زندگی من اینه که توی سمنان تنها نیستم ، یعنی اگه توی سمنان تنهام باشم هیچ وقت احساس تنهایی عذابم نمیده.دلیلشم نمی خوام پیدا کنم.(شایدم پیدا کردم ولی نمیخوام بهتون بگم)

سبزه خونه

سبزخونه با بودن آدما سبزه همه آدمایی که من شناختم و قراره بشناسم.آدمایی که هرکدومشون ردپایی از خودشان به جا گذاشتن.هر جای خونمو که نگاه می کنم یه اثر انگشت از یکیشون هست.توی همین مدت بعضیا اینجا اشک ریختن ، بعضیا خندیدن ، بعضیا بغض کردن بعضیا حرف های نگفتشونو گفتن و من همیشه یه طرف قضیه نگاه می کردم ، نگاه می کردم و رفت و آمد آدمارو می دیدم. الان که اینجا نشستم و دارم تنهایی مینویسم جرئت این که اطرافمو نگاه کنم ندارم. هر چیزی که توی سبزخونه اس از تک تک کاجا بگیر تا دستای رنگی روی دیواراش هرکدوم یادگار یه نفر یا یه جاست که یه چیزی رو بهم یادآوری میکنه. دنیای توی این خونه ۸۰ متری تقریبا به اندازه دنیای اون بیرونه(شایدم بیشتر)و تمام اون دنیای بیرون جا داده شده توی همین ۸۰ متر!

  تصاویر زیبا از آبشار هریجان|‌ سفرنامه کوتاه از آبشار هریجان

من ۱۴۰۰ کیلومتر از خانوادم فاصله گرفتم تا خودمو پیدا کنم ، حس کردم زمان بیشتری می خوام،این که باید مسیر بیشتری رو برم ، باید بیشتر قدم بزنم ، بیشتر آدم ببینم داستان های بیشتری رو بسازم و بشنوم.

سبزه خونه

به خاطر همه اون بالایی ها از شهرم بیرون زدم.از شهری که با جون و دل دوستش داشتم . روزی که داشتم از شیراز می اومدم بیرون ، برای یه لحظه پشیمون شدم. دور زدم. از کنار دروازه قرآن رد شدم. رفتم سمت حافظیه ، جلو در حافظیه نشستم. خیلی شلوغ بود.چند دقیقه ای نگاش کردم و بلند شدم.تا خود سمنان پامو از روی گاز بر نداشتم . روزای سختی گذشت. این سه ماهی که گذشت یه تورنمنت خیلی بزرگ بود برای موندن!

و توی ادامه داستان یه جنگه و یه سرباز!

 

نویسنده

من علی مرادی ام. یه کوله گرد که عاشق داستان آدماس.یکی که هیچ ترسی نداره از گم شدن ، از اینکه ندونه کجاس.هر کدوم از ما به هر روشی که بتونیم تیکه های گمشدمونو جستجو میکنیم.یکی با عکاسی یکی با نوشتن و من با سفر کردن! خدارو چه دیدی شاید یه روز همسفر شدیم :)

یک نظر بنویسید