بلده نور ، هر چیز به ذهنتان میرسد از یک فضای مناسب طبیعت گردی و جاذبه های طبیعی در بلده پیدا می کنید . در بلده نور یکی از کامل ترین طبیعت گردی ها را تجربه کنید

هنگامی که از طببیعت صحبت می‌کنیم ناخوداگاه ذهن ما به سمت استان مازندران کشیده می‌شود، منطقه‌ای در شمال کشور که تمامی عناصر مهم طبیعی از دریا گرفته تا جنگل‌های انبوه، کوهستان تا آبشارهای زیبا و حیاط وحش متنوع و جغرافیایی دلنشینی را درون خود جای داده است و همین امر سبب شده تا تمامی گردشگران و بخصوص طبیعت گردان علاقه خاصی برای سفر به این استان زیبای کشورمان داشته باشند. اما این‌بار ما قصد داریم تا یکی از جذابترین آبشارهای استان را برای شما معرفی کنیم.

در استان مازندران و از توایع شهرستان نور، شهری به نام بلده وجود دارد که دارای ارکان فراوانی در زمینه دیدنی‌های طبیعی است. این شهر در فاصله ۵۰ کیلومتری هراز و چالوس قرار گرفته است و ویژگی خاص آب و هوای و جغرافیایی آن سبب شده تا از آن به عنوان یکی از هدف‌های گردشگری استان مازندران یاد کنند. بلده حدود ۲۰۰۰ متر بالاتر از سطح دریا قرار گرفته و چیزی در حدود ۱۲۰۰ نفر جمعیت دارد. از ویژگی‌های این شهر باید به روستاهای آن اشاره کرد. معروف‌ترین این روستاها یوش است که زادگاه شاعر معروف، نیما یوشیج است و شما با سفر به این روستا می‌توانید از خانه نیما یوشیج که به عنوان مکانی فرهنگی تاریخی مورد استفاده و بازدید عموم قرار گرفته است دیدن کنید.

بلده ، طبیعت بکر نور مازندران

منطقه سواسره بلده

یکی از مناطق طبیعی و زیبای شهر بلده، منطقه کوهستانی سواسره است که در در بخش شمال غربی شهر واقع شده است. در این منطقه آبشارهای فراوان و زیبایی وجود دارد که از معروف‌ترین آن‌ها می‌توان به آبشار سواسره اشاره کرد که حدود ۱۰۰ متر ارتفاع دارد و هدف اصلی گردشگرانی است که به این ناحیه سفر می‌کنند. کلمه سواسره به معنای نسیم صبحگاهی است، اگر شما در اولین ساعت‌های صبح در کنار رودخانه، دشت، کوهستان و آبشارهای این منطقه باشید لطیف‌ترین نسیم صبگاهی که تا کنون تجربه کردید به شما سلام خواهد کرد، صدای رودخانه‌های آرام آن را خواهید شنید که با صد باد و پرندگان درهم آمیخته می‌شود و حسی وصف ناپذیر را به شما منتقل خواهد کرد. خوشبحتانه این منطقه بکر و دست نخورده باقی مانده است و همه عناصر موجود در آن طبیعی است.

بلده ، طبیعت بکر نور مازندران

اگر شما از تهران به سمت سواسره راه افتاده‌اید، می‌توانید از مسیرهای زیر برای رسیدن به آن استفاده کنید:

جاده چالوس –> چالوس –> به سمت نور –> بلده –> سواسره جاده هراز –> آمل –> محمود آباد –> پس از شهر نور –> بلده –> سواسره جاده چالوس –> نرسیده به سیاه بیشه –> به سمت کمربن –> پس از چندین روستای دیگر –> بلده –> سواسره

علاوه بر دیدن آبشارهای منطقه، پیشنهاد می‌کنیم از رودخانه بطاهرکلا نیز بازدیدی داشته باشید. این رودخانه که حدوداً ۲۰ کیلومتر طول دارد از کوه رستم چال سرچشمه می‌گیرد و در طول مسیر مناظر زیبای طبیعی را به وجود می‌آورد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

بلده ، طبیعت بکر نور مازندران

همچنین اگر از بلده ۱۰ کیلومتر به سمت جنوب حرکت کنید به روستای یالرود خواهید رسید که در دامنه کوه خرچر قرار گرفته است. این روستا نیز دارای مناطق طبیعی فوق‌العاده شگفت انگیزی است؛ اینجا است که می‌توانید روحتان را به پرواز درآورید، تنها قدم زدن در مکانی که تا قبل از این حتی گمان نمی‌کردید که وجود داشته باشد می‌تواند شما را به اوج احساس آرامش برساند. در دامنه این کوه آبشارهای کوچک و بزرگ، دره‌های زیبا و مسیرهای حرکت ییلاقی زیبایی وجود دارد. از دیگر نقاط دیدنی این شهر می‌توان به دره پولاد تنه اشاره کرد که دارای رودخانه، دره‌ها، درختان و صخره‌های بسیار زیبایی است همچنین روستاهای جذاب فراوانی به نام‌های تاکر، چل رود، کجور و … در شهر بلده وجود دارند که دیدن آن‌ها خالی از لطف نیست.

بلده ، طبیعت بکر نور مازندران

قلعه پولاد بلده

در شهر بلده یک قلعه قدیمی به نام قلعه پولاد وجود دارد که به نام قلعه نور نیز شناخته می‌شود. این قلعه در بخش شمالی شهر و روی یک کوه ساخته شده که از هر طرف به دره‌های عمیقی متصل است. گفته می‌شود قدمت این قلعه بیش از ۷۰۰ سال است و به دوران سلسله باد و سپانان بازمی‌گردد. بنای این قلعه با اینکه تا حدودی تخریب شده اما همچنان پابرجا است. این بنا از قسمت‌هایی چون برج و بارو، شاه نشین، دیده‌بانی، استبل و … تشکیل می‌شود.

بلده ، طبیعت بکر نور مازندران

عمارت خان بابا خان

از دیگر دیدنی‌های شهر بلده می‌توان به عمارت خان بابا خان اشاره کرد. این عمارت مربوط به دوران قاجار است که متعلق به خان بابا خان بختیاری فرزند حاج علی قلی خان (سردار اسعد) است. این عمارت در سال ۸۵ با شماره ۱۸۶۹۷ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.

بلده ، طبیعت بکر نور مازندران

گفتگو با زنده یاد مرحوم بهجت الزمان اسفندیاری ، خواهر نیما

 بهجت الزمان اسفندیاری همان ثریا خواهر دردانه و کوچولوی نیما یوشیج پدر شعر نوی ایران است. او با کوله بار ۹۰ سال خاطره و تجربه در آسایشگاه کهریزک زندگی می کرد و بدرود حیات گفته است ..
وقتی در نور متولد شد، نیما ۲۰ساله بود. او می گوید: خانواده ام همه ماجراجو بودند و این صفت را از پدر به ارث برده بودند.
پدر نمونه کامل انسانی بود که در زندگی ما وجود داشت ، به طوری که نیما درباره اش می گوید: من مسلح مردی دیدم / سبلت آویخته ، بر دست عصا/ نقش بر لب هر دم / که می آمد تن خسته سوی ما.
این تاثیر را رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری هم پذیرفت به طوری که او انقلابی شد و به نهضت جنگل پیوست و بهجت الزمان به عرفان و فلسفه روی آورد.
بهجت الزمان از روحیه مردانه ای برخوردار بود و از معدود زنان سالخورده ای بود که دنیای مدرن را می ستایید و اینترنت را بهترین وسیله برای کسب آگاهی و اطلاعات برمی شمارد. او زنی عارف ، تنها و مهربان بود .

مطلب پیشنهادی:  آبشار شاهاندشت ، آبشاری مرتفع در دل هراز

در زیر قسمتی از گفتگوی وی در خصوص نیما حضورتان تقدیم می گردد:
خانم اسفندیاری شما کوچکترین عضو خانواده و تنها بازمانده آن نسل هستید. در این باره صحبت کنید؟
خانواده هفت نفری ما متشکل از پدرم ابراهیم خان اسفندیاری و مادرم ، شمسی و توران و برادرانم رضا اسفندیاری یا همان لادبن نوری و علی اسفندیاری یا همان نیما یوشیج بودند.
پدرم از مشروطه خواهانی بود که در جریان مشروطیت بعد از شناخت ماهیت آن به دنیای خود بازگشت. او کشاورزی پاکدل و مردی وارسته ، هنرمند و اهل موسیقی بود و تار را از درویش خان آموخته بود. شکارچی خوبی بود که گاه خودش باروت و ساچمه درست می کرد.

بلده ، طبیعت بکر نور مازندراناو مرد رزم و موسیقی بود. نیما او را بسیار دوست داشت و همیشه همراه او به کوهستان می رفت و بهترین خاطرات خود را از زمانی داشت که به بالای کوه یا دورترین نقطه ییلاق ، قشلاق می رفتند و شب ساعات طولانی گرد آتش جمع می شدند.
این تاثیر در منظومه افسانه بوضوح دیده می شود.
یاد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه نوبن نشسته
دیده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رسته
باد سردی دمیده از بر کوه
نیما بیشترین تاثیر را از پدرم می گرفت. در زندگینامه خود نوشت نیما آمده است : پدرم مرا سوار اسب کهر کرد و گفت می روی شهر، درس می خوانی ولی بچه کوهستانی و باید به کوهستان برگردی. نیما عاشق طبیعت بود.
در آثار نیما هم می توان این علاقه و عشق به زادگاه و طبیعت را بوضوح دید؟ 
علاقه شدیدی داشت و هیچ جا به اندازه شمال احساس راحتی نمی کرد، به طوری که مدام می گفت: داروک کی می رسد باران
یا می گفت : ققنوس ، مرغ خوشخوان ، آوازه جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان
و یا شعر قلعه سقریم را تحت تاثیر زندگی پرفراز و نشیب خودش نوشت. او مردی آسیب پذیر بود و زندگی در نظر او قلعه ای بود که در آن زندگی می کرد و اشاره به زندگی از هم پاشیده پس از مرگ پدرم داشت.
او در شعری دیگر دوران کودکی و زادگاه خودش را این گونه تصویر می کند:
به حد فاصل آن دو دیار ناتل و یوش
در آن مکان که همه کوههاست هول انگیز
در آن مکان که بهر بامداد جای رمه
همی نهادند از شیر جوله ها لبریز
به ۲۰سال از این پیش کودکی می زیست
که بس عزیز پدر بود و پیش مام عزیز
شنیده دارندش دائم نشانه و احوال
سپید روی و گشاده جبین و فکرت تیز
همی گذشت زمانش به لعب های دیگر
رفیق طفلانی مانند خویش چابک خیز
کنون چنان شد از بخت تیره ، کان کودک
نه رنجه گشته بکرده است از برم پرهیز
اختلاف سنی شما با نیما چند سال بود؟
نزدیک ۲۰سال ، میان من و او اختلاف بود.
نیما بارها در نامه هایش خطاب به شما احساس نارضایتی و نگرانی می کرد. علت این نگرانی چه بود؟ 
من در دورانی رشد کردم که اجتماعیون حضور داشتند و بعدها با انقلابیون معروف شدند. میرزا کوچک خان و همراهان او در مازندران و لابلای جنگل های انبوه دست به مبارزه زده بودند.
این روحیه در من هم به وجود آمده بود چرا که پدرم شکارچی و برادرم مبارز بود. نیما هم بی تاثیر از شرایط آن زمان نبود. من به سمت عرفان و فلسفه کشیده شدم.
آن زمان نیما در آستارا زندگی می کرد و در وزارت مالیه مشغول کار بود که بعدها چون با روحیه او نساخت. این وزارت را رها و در مدرسه صنعتی آلمانی شروع به تدریس زبان و ادبیات فارسی کرد.
من مرتب به او نامه می دادم و از خودم و روحیاتم برایش می نوشتم. خوب یادم هست که نوشتم : «اطرافیان مرا به غواصی می خوانند و من احساس می کنم که می توانم در تاریکی زندگی کنم.»
اوضاع و احوال مازندران و جو سیاسی کشور، باعث شده بود من نیز بی تفاوت نباشم و در مسائل مختلف ابراز نظر کنم.
نیما در این شرایط نگران من بود. در دست نوشته هایش این نگرانی را به وضوح می توان دید. او می گفت :«من آینده خطرناک تو را از دور می پایم.»
نه تنها نیما بلکه مادرم هم نگران وضع من بود و می گفت سر نترس تو عاقبت برایت دردسر خواهد شد.

مطلب پیشنهادی:  جنگل الیمستان ، طبیعت بکر و زیبایی جنگل و مراتع سرسبز

بلده ، طبیعت بکر نور مازندرانبه خاطر دارید چطور شد نیما به طرف شعر کشیده شد؟ 
در دوره ای که نیما کودکی بیش نبود، همراه پدرم تا ۱۲سالگی به کوهستان و طبیعت می رفت و گله داری می کرد. بعد از آن خواندن و نوشتن را تحت تعلیم آخوند روستا فرا گرفت. به تهران آمد و در مدرسه سن لویی زبان و ادبیات فرانسه و نقاشی یاد گرفت.
آن زمان مردم به شعر و ادبیات علاقه نشان می دادند و البته تحت تاثیر فرهنگ و آداب غرب بودند. «ناخن دراز کردن و رنگ کردن ، انواع مدل مو و لباس و از نظر فرهنگی گرایش های مختلف نویسندگان و موسیقیدانان به فرهنگ غرب نشانه هایی از این غرب زدگی بود.»
نیما در آن مدرسه با استاد نظام وفا که استاد ادبیات بود آشنا و به سمت شعر و شاعری کشیده شد. نظام وفا در یکی از شعرهای نیما خطاب به او می نویسد:
«روح ادبی شما قابل تعالی و تکامل است و من به داشتن چون شما فرزندی تبریک می گویم.» بعدها نیما هم منظومه «افسانه » را به نظام وفا تقدیم کرد. در جایی می نویسد:
دیوانه شو
نظام اگر هست گوبیا
که او را سری است چون سر گردن فراز من
در آن مدرسه بسیاری از افراد شعر می گفتند:
آن شاعر لات لاابالی
حیدرعلی کچل کمالی
یکی از دانش آموزان سرش مو نداشت و بچه های مدرسه او را این گونه معرفی می کردند. یکی از دوستان نیما که بعدها مجله باغچه ریحان را چاپ می کرد ریحان نام داشت و دوستی آنها از همین مدرسه شروع شد و تا سالها ادامه پیدا کرد.
تا زمانی که نیما ازدواج کرد و به تهران رفت ، شما و نیما چند سال در یک محیط خانوادگی کنار هم زندگی کردید؟ 
سال ۱۳۰۵وقتی ۱۱سال بیشتر نداشتم ، پدرم فوت کرد. آن زمان نیما تازه با عالیه جهانگیر نامزد کرده بود. با فوت پدرم و جدا شدن نیما، گویی خانواده از هم پاشیده شد.
من و نیما مدت کوتاهی در کنار هم بودیم اما همیشه با نامه از حال یکدیگر با خبر می شدیم. او در نامه ای به من نوشت: «بهجت کوچولو، در شبهای تاریک چه حالی دارد؟ برای تو یک کلاه از گل درست می کنم که هر چه پروانه هست ، دور این کلاه جمع شونده.
برای تو پیراهنی به دست می آورم که در مهتاب ، مهتابی رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد. این چه رنگی است؟ اگر گفتی؟ وعده هایی که می دهم راست است یا دروغ ، برای تو از آن اسباب بازی هایی می خرم که دلت می خواهد، به شرط این که فکر کنی ، ببینی چه سوغاتی خوبی می توانی از کنار مرداب ها برای من بیاوری.»
اطراف نیما دوستان بسیار زیادی بودند، مثل شاملو، اخوان ثالث ، و جلال آل احمد که البته آل احمد بیشترین ارتباط را با نیما داشت. در این باره توضیح بفرمایید.
نیما آدم شناس خوبی نبود و دوستانش را انتخاب نمی کرد، بلکه دوستانش او را انتخاب می کردند. در این میان ، دوستان خوبی نظیر جلال آل احمد، سیمین دانشور، شهریار و ابوالحسن صبا، نیما را به گرد خود راه دادند. در دوره ای که نیما بازداشت شده بود، جلال آل احمد زحمات زیادی برای آزادی او کشید.
نیما القاب مختلفی را هم برای شاعران انتخاب می کرد. لقب بامداد را به شاملو داد و برای اخوان ثالث لقب امید را برگزید.
نیما در مجله موسیقی هم فعالیت می کرد و سردبیر آن بود. در این باره صحبت کنید. 
نیما با ابوالحسن صبا دوستی نزدیکی داشت و البته منتخب صبا از اقوام نزدیک خانواده ماست.
نیما به اصرار همین دوستان سال ۱۳۱۷در سلک نویسندگان آن مجله مشغول کار شد و مطالب خود را چاپ کرد. البته گاه دوستان نیما مطالب و اشعار او را می بردند تا چاپ کنند. در مجله خروس جنگی هم مدت کوتاهی کار کرد.
از مجله خروس جنگی که نیما در آن مطلب می نوشت و نقاشی می کشید بیشتر صحبت کنید.
مدت کوتاهی در این مجله کار می کرد. هدف آنها نقاشی مدرن و نو با همکاری با جلیل ضیائپور بود. این مجله طعم سیاسی داشت
نیما با انتشار نوشته هایش در مجلات و نشریات مختلف با موضعگیری های مختلفی مواجه می شد 
دکتر خانلری که از اقوام ماست ، اوایل دوستی خوبی با نیما داشت ، اما بعدها خانلری گرایش خاصی به رضاخان پیدا کرد و روابط میان آنها قطع شد.
خانلری دنیای سخن را چاپ می کرد و علیه نیما موضع می گرفت.
انزوا و گوشه گیری بخشی از زندگی نیما بود. علت آن چه بود؟ 
نیما از شهریور ۲۰تا سال ۱۳۳۲که همه در جنب و جوش مسائل سیاسی کشور بودند در انزوا به سر می برد.
این انزوا خودخواسته بود؟ 
بله ، نیما به سمت ادبیات گرایش پیدا کرده بود و به من هم توصیه می کرد به سمت ادبیات بروم. در زندگی خصوصی او همسرش بیشترین تاثیر را در انزوای او داشت.
البته شاید خود او این طور می خواست ، در حالی که قبلا در شعری خود را شیر لقب داده بود:
منم شیر، سلطان جانوران
سردفتر خیل جنگ آوران
که تا مادرم در زمانه بزاد
بغرید و غریدنم یاد داد
من این شعر را همیشه دوست داشتم ، آنجا که می گوید:
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

مطلب پیشنهادی:  مرداب هسل چالوس

بلده ، طبیعت بکر نور مازندرانزمانی را که نیما منظومه افسانه را نوشت ، به خاطر دارید؟
او در مقابل اشعارش با موضعگیری های مختلفی مواجه شد و با گفتن منظومه افسانه زنجیر و قیدهای کمی را یکباره از هم جدا کرد و بعد از آن ، در اشعار مختلفی مثل آی آدمها، اندوهناک شب ، ققنوس و ناقوس ترکیب ، قالب و شیوه بیان تازه ای در پیش گرفت. او می گوید:
یکدست بی صداست
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو و گر فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما فریاد می زنم
فریاد می زنم
پس از این شعر، حکومت زمان به نیما بدبین شد و او به زندان افتاد نیما اشعار محلی زیادی هم دارد.
من کاچ ور قرمز جمه تلیم
چاشنی نخورد گدا رمن هلیم
اوندم کو من بخوشتم شیرینم
خونسه ی و هارون کلیم و معنی آن چیست؟
من خار سرخ جامه پای درختم / من چاشنی خورشت بسان آلوچه ام / آن دم که خورشیدم ، شیرینم / خوانندگان بهاران را آشیانه هستم. نیما در شعرش به منطقه بومی خود بسیار توجه داشت.
از او شعرهای بسیاری در این زمینه ثبت شده است. یکی از قوتهای شعر نیما، استفاده به جای او از کلمات و اصطلاحات محلی است.
در یکی دیگر از اشعار خود که به زبان محلی است ، می گوید:
لادبن و من دو تا برار ویمی
دنی کار انتظار و یمی ها این دار سر، مرغ هار ویمی
بئی می جان کو در چه کار ویمی
یعنی لادبن و من دو برادر بودیم / در انتظار کار دنیا بودیم؟ روی این درخت (دنیا) مرغ بهار بودیم / جان من دیدی در چه کاری بودیم؟
به نظر شما چرا نیما پدر شعر نوی ایران لقب گرفت؟
او در این سبک پیشرو بود. البته این سبک از غرب هم وارد شده بود. در اشعار یشت های زرتشت قافیه وجود نداشت و حتی مولانا. می گوید:
بزن مطرب سرودی خوش
که در دستت رودی خوش
بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم
و پاکوبان در اندازیم
و این سرودهای آیینی زرتشت است که وزن دارند و قبل از نیما هم وجود داشته اند. در دوره ای که ساواک نیما را بازداشت کرده بود، متهم به عاشق بودن شد.
در تمامی آثار شاعران قبل و بعد از نیما که جستجو کنیم ، درمی یابیم هر شاعری شعر عاشقانه در کارنامه خود دارد، اما نیما این طور نبود چون در جوانی به طرف مبارزه کشیده شد و بعد از آن هم به دنیای ادبیات وارد شد. او فرصتی برای عشق پیدا نکرد.
وقتی خوب به اشعارش دقیق شویم می بینم که به بسیاری از مسائل بیش از خود توجه داشت. در شعر «آی آدمها» او به اجتماع سرد آن زمان اشاره می کند و می گوید:
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!
از اواخر عمر نیما صحبت کنید و این که نیما چرا تنها به دکتر محمدمعین اجازه چاپ آثارش را داد؟ 
نیما سیزدهم دیماه ۱۳۳۸ بعد از یک دوره بیماری فوت کرد.
او در حالی از این دنیا رفت که خیلی ها او را دوست داشتند و شاید بسیاری از این مردم اشعار کمی از او می شناختند؛ اما بعدها بیشتر با او آشنا شدند. نیما در وصیت نامه خودش نوشته بود: «بعد از من هیچ کس حق دست زدن به آثار مرا ندارد، بجز دکتر محمد معین ، اگرچه او مخالف من باشد.
دکتر معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند. «او مثل صحیح علم و دانش است. با وجودی که او را ندیده ام اما مثل این است که او را دیده ام. کاغذ پاره های مرا بازدید کند، ولو این که او شعر مرا دوست نداشته باشد.» اما این طور نشد شراگیم یوشیج پسر نیما این آثار را به چاپ رساند.در تمام مدت زندگی نیما جلال آل احمد بیشترین و صادقانه ترین دوستی را با او داشت ، به طوری که بعد از فوت نیما این جلال بود که پیکر او را در آغوش گرفت و به خاک سپرد. این تمام زندگی نیما بود.

بلده ، طبیعت بکر نور مازندرانعلی اسفندیاری “نیما یوشیج” روز ۲۱ آبان ۱۲۷۴ شمسی در دهکده یوش از بخش بلده نور مازندران به دنیا آمد و شصت و چهار سال عمر کرد و در دی ماه ۱۳۳۸در زادگاهش تن به خاک تیره و سرد سپرد.

منبع : baladeh-noor،setare
نویسنده

یک نظر بنویسید